بنر
بنر
بنر
بنر
خاطرات بامزه عروسی های دهه پنجاه و شصت بچه های دهه پنجاه و شصت خوب میتونند تصویر سازی کنند. حتما شما هم از آن دست جوانان امروزی هستید که تصور چندانی از دهه های گذشته ندارید.....

 خاطرات بامزه عروسی های دهه پنجاه و شصت :

خاطرات بامزه عروسی های دهه پنجاه و شصت ؛بچه های دهه پنجاه و شصت خوب میتونند تصویر سازی کنند. حتما شما هم از آن دست جوانان امروزی هستید که تصور چندانی از دهه های گذشته ندارید.....پس تا انتها بخونید و از این خاطره که مربوط به عروسی داییم هست لذت ببرید.
 

یکی از دایی هام بواسطه مادرم از محل ما زن گرفت و عروسی هم قرار شد در یک تالار شیک که تازه افتتاح شده و در همون محله بود برگزار بشه ....

ده یازده ساله بودم ؛وقتی روز و ساعت مشخص شد و کارتها پخش شد منم من باب پز دادن و لوطی گری اومدم محل و به همه بچه ها گفتم پاشید فلان روز و فلان ساعت شیک و پیک کرده بیایید فلان تالار ؛عروسی داییمه بخور بخوره و بزن و برقص !

اون موقع دوره سازندگی بود ؛ما بچه ها پاپتی و گشنه و کباب ندیده بودیم و روی هوا این پیشنهاد ها را میزدیم .

 

روز عروسی آزان تیزان شده راهی سالن شدم با کت و شلوار و کراوات ؛وقتی رسییم بچه ها را دیدم با گرمکن و کتونی های پاره پوره فوتبالی و قیافه های خاکی که با یه شستن سرپایی خواستن تمیز نشونش بدن دو تا میز بزرگ وسط را اشغال کردند و سالن را گذاشتن رو سرشون ؛دادوود گربه رفیقم دم گرفته بود : خیلی ناشکری نکن هیچ کجا تهرون نمیشه و مابقی جواب میدادند چرا نمیشه ...

با دیدن این وضع دایی بزرگم که شخصیتی تکنوکرات و اداری داشت و خرپول فامیل محسوب میشد با تعجب گفت اینا را کی گفته بیاند ؟ دایی کوچیکه به من اشاره کرد و گفت آقا امیده دیگه عادت داره مارو غافلگیر کنه  و دایی بزرگه با همون لحن مخصوصش که صداشو آروم و جدی میکرد بهم گفت آقای عزیز ما آبرو داریم چرا بدون هماهنگی کاری را انجام میدی ؟ ببرشون بیرون یک خرده میوه و شیرینی بده بفرستشون برند ؛نفسم گرفت رفتم سمت بچه ها که پر  از خنده و ترانه بودند....

 

فکر اینکه اونا را از سالن بیرون کنم قلبمو مچاله میکرد تازه فردا تو مدرسه نمیتونستم سرمو جلوی بچه ها بلند کنم ..رسیدم به میز بچه ها یکیشون میگفت عجب سالنیه !یکیشون میگفت شام چیه ؟ میخوان کباب بدن ؟....منم مونده بودم که چطور بگم پاشین برین ما آبرو داریم ! از پنجره بابامو دیدم  که بیرون سالن با چند نفر سیگار میکشید ؛گفتم اگه راهی باشه شاید بابام بتونه انجام بده دور از چشم دایی بزرگه رفتم بیرون و بابامو صدا زدم ...بابا دایی میگه رفیقاتو بگو برن ؛گناه دارند آبروم میره .

بابا با آرامش همیشگی گفت نگران نباش الان میرم بهش میگم رفت تو سالن و بادایی شروع کرد به حرف زدن بعد چند لحظه صدام زد ؛رفتم کنارشون دایی بهم گفت ببین چکار میکنی ؟وردار ببرشون اون میزهای پشتی؛شامم تعداد مشخصه نهایت دو تا یکی میدیم بگو با نون بخورن سیر بشند ؛انقدرم سر و صدا نکنند ..

 

انگار دنیا را بهم داده بودند رفتم سمت بچه ها و بهشون گفتم پاشید بریم اون میزهای پشت؛ بابا هم همراهیم کرد و با مهربونی هدایتشون کرد میزهای انتهای سالن .عروسی کم کم شلوغ شد اما نه آنچنان ؛یه تعداد از مهمون ها نیومدند وسط مجلس خالی بود...بابا اومد کنارم گفت برو اون آپاچی ها را بیار مجلسو گرم کنند..

عروسی های دهه پنجاه و شصت

 و چند دقیقه بعد مجلس از شور رقص بچه ها و ارکستری که جون گرفته بود  به آستانه انفجار رسیده بود حالا حتی عصا قورت داده ها هم اومده بودند وسط و شور و حال به اوج رسید .وقتی نوبت شام شد دایی گفت رفیقاتو بیار جلو گفتم به هر کدوم یه پرس بدن ؛دیدن اون رفیقام که با ولع کباب میخوردن قلبمو پر  از شادی کرد .اخر عروسی وقتی میرفتند عروس گردون داد زدم بابا دمت گرم ؛ خندید و زیر لب ... حواله م کرد .

عروسی های دهه پنجاه و شصت

خیلی سال بعد که بزرگ شدیم با داوود گربه عروسی یکی از بچه ها بودیم  که برگشت گفت فلانی هنوز هیچ عروسی مثل اون عروسی داییت توی ذهن من نمونده ؛ و بعد با نگاهی مهربون و قدردان گفت دمت گرم که نذاشتی بندازنمون بیرون ...

خاطرات امید



به این مطلب امتیاز دهید:
(3 امتیاز , میانگین: 3.0 از 5)


نظرات شما:



با ما بهترین بازدهی تبلیغات رپورتاژ را تجربه کنید:

خرید رپورتاژ آگهی